با
اثر سوم (لاکپشتها هم پرواز میکنند) دروازهای جدید و تا حدی متفاوت در
روند فیلمسازی قبادی گشوده میشود که بخشی از آن به مضمون و متن روایی و
بخش دیگر به توالی ساختار سیستماتیک فیلم مربوط میشود. نوع روایت و
قصه گویی فیلم که فراز و فرودهای متعددی را در خود جای داده است، بطن
دراماتیک فیلم را دستخوش تغییراتی عینی و محسوس نسبت به آثار قبلی فیلمساز
نموده و نمایانگر گرایش به سوی سینمایی نسبتاً متفاوت و تجربه نشده توسط
خود قبادیست. دیگر از آن روابط سرد و یکسویه مابین شخصیتهای اثر قبلی
فیلمساز خبری نیست و آدمها در ارتباط متقابل و تعامل با یکدیگر عینیت
مییابند. هر شخصیت، جدا از احاطه بر خصوصیتهای فردی، چه از لحاظ فیزیکی و
چه از منظر واکنش نسبت به وقایع در مقام مکملی با دیگر شخصیتها عمل میکند و
مصداق بارز آن شخصیت قهرمان فیلم یعنی «ستلایت» است که بدون وجود بچه ها
در واقع طبل توخالی خواهد بود، یا شخصیت دیگر «آگرین» که با عدم وجود
بچه اش «ریگا» زاید و بیمعنی جلوه خواهد کرد. فیلمساز با چیدن ماجراهای
مختلف و مستقلی در فیلم که هر رشته از آنها میتواند سری دراز داشته باشد،
روندی منسجم و پیوسته را دنبال میکند و هارمونی منظمی را در گوش مخاطبانش
به زمزمه مینشیند. فیلم داستان آدمهای مختلفی را در یک موقعیت زمانی مشخص
و تعیین شده تعریف میکند، که هرکدام به نوعی با عوامل پیرامون خود در
ارتباطند و گاه این ارتباط برای آدمهای فیلم انگیزهای جز مجادله با دنیای
تحمیل شده بر آنها را دنبال نمیکند. فیلم با صحنهای که تقریباً مربوط به
پایانبندی اثر است، یعنی صحنه انتحار دختری که عمل او برای مخاطب، گنگ و
نامفهوم مینماید، آغاز میشود. تمهیدی که به تعمد از سوی فیلمساز اعمال
میشود تا به مخاطبش بفهماند که با اثری جدی روبروست و او را با سرنوشت
تراژیک همان دختر آشنا نموده و در حقیقت آن را دستاویزی برای بازگوکردن
بخشی از دردها و آلام ملتی زجر کشیده قرار دهد. دختری که در رویارویی با
پلیدترین عامل زمان، به مظهر پاکیها (آب) پناه میبرد، اما آنجا نیز حرمت
این عصمت شکسته میشود و ازآن پس دختر است و دنیای پرآشوب پیرامونش و نشانی
نابینا و بجامانده از آن نوستالژی تلخ، که نه قادر است به آن عشق بورزد و
در دنیای نوظهورش که چندان تفاوتی با گذشته نکرده است، برایش جایگاهی
بیابد، و نه به آسانی می تواند از دست این یادگار چندشآور در مخیله خود
رهایی یابد. چنانکه دست آخر تمسک به احساس و صورت معذب روح است که او را
برآن میدارد تا خاطره نامتعارف و هولناکش را در همان آبی که زمانی فکر
میکرد تنها مأمن اوست، دفن کند تا شاید در اعماق آن ماهیهای قرمز که
قهرمان فیلم نیز از یافتن آنها عاجز بود، سراغش بروند و بیناییش را به او
بازگردانند و چه بسا آب نیز زلال و مطهر شود. همان آبی که یکبار برای پایان
بخشیدن به زندگی و به آتش کشیدن خود وارد آن میشود و شعله های انزجار خود
را در آن به نمایش میگذارد. دردناکتر آنکه او بسنده نمیکند و آزمون
انجام شده را به طریقی دیگر بر نفس خود تحمیل مینماید. گویا نمیتواند
تمام دردهای ناشی از سرنوشت خود را به باد فراموشی بسپارد. نه وعده رهایی و
بازگشت به شهر، نه مهر و زندگی در کنار برادر ستمدیده و بی دست و نه عشق
پاک و کودکانه پسرکی متبحر و توانا، هیچکدام نمیتوانند نقش بازدارنده او
را ایفا نمایند و اوست که وجه تراژیک قصه را به اوج خود میرساند. پر واضح
است که از این نوع دستاویزها در فیلم کم نیستند و مصداق دیگر آن کاراکتر
کلیدی «ستلایت»است که با بازی درخشان خود نقش تعیین کنندهای در پیشبرد
فیلم ایفا میکند. شخصیت او پیچیده و در عین حال بسیار ساده در بستر فیلم
ظاهر شده است. نام مستعار او در محدوده کوچک اردوگاه، علاوه بر تداعی فردی
متشاخص و توانا در نصب ماهواره و پاکسازی زمینهای مردم از مین با یاری
بچههای دیگر اردوگاه و همچنین هدایت آنها که بسان سربازانی مطیع و
فرمانبردار دایم در رکاب او هستند، مفهومی فراذهنی نیز به خود می گیرد و
«ستلایت» همان ماهواره ای می شود که بعنوان پدیدهای قرن بیستمی آخرین نقاط
زمین را که بنابر اعتقاداتی مذهبی فاقد آن بودهاند در قرن بیست و یک
تسخیر میکند. او همانقدر ذهنیت و آرمانگرایی را در میان سربازان کوچکش سمت
و سو میبخشد که رسانه ها و بخصوص ماهواره زندگی امروز مردمان زمین را.
«ستلایت» با وجهی منفی و تا حدی دیکتاتوروار در اوایل فیلم ظاهر میشود و
اوج آن زمانی است که با «هنگاو» همان پسرک بی دست اهل حلبچه مجادله میکند،
یا زمانی که جهت فروختن مینها همراه با بچهها نزد مرد مینیاب میرود،
برای حفظ و تبین مقام و منسب در میان بچهها شخصیت دوگانهای را از خود به
نمایش میگذارد و یا در جایی دیگر از فیلم، سوار بر لوله تانک برای بچه ها
نطق میکند و تابوهای خود را به سربازان کوچکش گوشزد مینماید. که فیلمساز
آن را وسیله ای برای بیان قدرت و نفوذ «ستلایت» میان بچه های اردوگاه قرار
میدهد. اما به مرور و با تداوم دراماتیک فیلم «ستلایت» از آن قالب تک قطبی
بیرون آمده و به چهره ای محبوب و تأثیرگذار بدل میشود تا آنجا که دوبار
جانش را برای نجات «ریگا» به خطر میاندازد، یا هنگام پیشگویی «هنگاو» و
انفجار در کامیون همه بچهها را مطلع میکند و ا زهمه آنها میخواهد که
کامیونها را ترک نمایند و در جواب یکی از بچهها که چرا گروه رقیب آنها را
از این امر آگاه میکند، پاسخ میدهد که تمام گروهها برای او تفاوتی
ندارند. اوج این مسئله زمانیست که شاخصههای بارز دیکتاتوری از شخصیت او
زدوده میشود، یعنی درست هنگامی که کلیه مردم و بخصوص سربازانش به سوی شهر
بازگشته و او با دست قطع شده پیکر صدام در خانه آهنی خود که از طرف پیرمرد
هدیه گرفته است تنها میماند. او به نیابت از آمریکاییها، پیام آزادی آنها
را به سمع مردمش میرساند و در پایان، ا و
که برای سررسیدن نیروهای آمریکایی لحظه شماری میکرد، گویا نشان شوم آنها
را برپای مجروح خود مشاهده میکند و با پشت نمودن به رژه سربازان آنها را
نیز معتمدین خوبی برای مردمش نمیبیند و باز اوست که با تمام آرمانهایش
تنها میماند.
استفاده
نمادین از شخصیتها و عناصر بصری در «لاکپشت ها هم پرواز می کنند» اتفاق
تازه ای نیست و قبادی در آثار قبلی خود به چنین امری واقف شده است. پزشکی
که در «آوازهای سرزمین مادریم» بنا به جبر تحمیلی با تنی برهنه در کوهستان
سرد و خاموش سرگردان بود، اکنون قدم در پی یافتن پسرک پیشگو گذاشته است، تا
بلکه در امتداد نیل به آرزوهای بزرگ و کوچک خود نویدی از او بشنود. معلمی
که در فیلم قبلی با تشکیک و طنازی ماجرای بیگانگی با هواپیما (البته
هواپیمای مسافربری!) را به شاگردانش میگفت، اکنون محکم و جدی و در وجهی
عقلانی در مقابل «ستلایت» احساساتی قدعلم میکند و تحصیل علوم و ریاضی را
موثرتر از اسلحه و مهمات قلمداد مینماید و فیلمساز با تمهیداتی که در
سینما چندان هم نو نیست، تفکر استنباطی معلم را به کرسی مینشاند (وقتی
«ستلایت» در بگومگو با معلم از دو نفر از بچهها در مورد ریاضی سوال
میکند، یکی از آنها پاسخش را اشتباه میگوید.)
نفت
در مقام رویکردی حیاتی در زندگی انسان، با حضور هرچند مختصر خود در فیلم
نقشی دوگانه ایفا میکند. عنصری که در سیمای مثبت خود میتواند موجب تسکین
آلام و مصایب آدمها و به نقل از فیلم، دندان درد «آگرین» شود و از سوی دیگر
میتواند بعنوان عنصری مخوف و آتشین انگیزهای برای برافروختن شعلههای
جنگ بین قدرتهای سیاسی و به نقل از فیلم، خودکشی آگرین با تمام آن رنجهای
گره بسته در تار و پود موهای او باشد. رنگها در فیلم نقش چندانی ندارند و
در فضای کمرنگ فیلم، موقعیت زمانی موردنظر فیلمساز را به خوبی القا میکند و
شاید ملون ترین عنصر فیلم همان دوچرخه مزین شده «ستلایت» و به تعبیر خودش
«ناموس» اوست که بعنوان نمادی از حرکت و پویایی «ستلایت» آرمانگرا را به
این سو و آن سو میبرد، یا در جایی از فیلم به وسیله ای برای عبور «هنگاو»
در حالی که پیشگویی او شکل می گیرد، تبدیل میشود.
قبادی
خواسته یا ناخواسته در فیلم به ورطه سیاست و نقد وضعیت موجود میگراید و
احادیث معترضانه خود را مستقیم یا سمبولیک از زبان شخصیتهایش جاری میسازد.
شکوه و ناسزاهای پیرمرد از فرط گسستگی وضعیت معیشتی مردم، دیالوگهای او با
«ستلایت» در مورد تقسیم روستای آنها بین دولتهای عراق و ترکیه، هدیه کردن
گردنبند گلوله به «ریگا»، پارس کردن سگ نگهبان و گریه «ریگا» و شلیک سرباز
ترک، بازی کردن ریگا با ماسک و آواز خواندن زمزمه وار او، انبوه دستهای رو
به آسمان جمعیت روی تپه که بسان تصویری سوررئال از باشکوه ترین
سکانسهای فیلم نیز به حساب میآید و برداشتن پانسمان صورت زخمی «ریگا» با
بازوهای قطع شده «هنگاو» و سکانس گم شدن ریگا در میان پوکه ها و جستجوی او
در آن میان برای یافتن پدر و مادر که اتفاقاً از تکاندهندهترین سکانسهای
فیلم به شمار میرود و همچنین رژه سربازان آمریکایی، جملگی عواملی هستند که
فیلم را از حدود یک اثر ملودرام اجتماعی بیرون آورده و به آن رنگ و بویی
سیاسی انتقادی میدهند. انعکاس سیاستی فاشیستی که در امتداد سالیان سخت و
طاقتفرسا، از سوی رژیم بعث بر ملت کرد تحمیل شد و فاجعه حلبچه، انفال و
ژینوساید هزاران کرد، فقط نمونههایی از این نگرشهای نژادپرستانه بودند.
چنانکه قبلاً هم اشاره شد در فیلم تغییرات محسوسی در نوع و ساختار و جنبه
های تکنیکی نسبت به آثار پیشین فیلمساز به چشم میخورد که هم به تشریح
روایت و محتوای فیلمنامه مربوط میشود و هم مباحث فنی مانند دکوپاژ و اجرای
صحنه ها، استفاده از فلاشبکها از منظر «آگرین» و تصویر نمودن توهمات و
پیشگوییهای «هنگاو»، تلفیق تصاویری متعارف و مستند با فیلم (تصاویر مربوط
به حمله ناوهای آمریکایی و پایین کشیدن مجسمه صدام) و نمونه های دیگری از
این دست بیانگر تغییرات آشکار و ملموسی در نوع فیلمنامه نگاری قبادیست. از
سوی دیگر دوربین او آن ایستایی و سکون آثار قبلی اش را ندارد و هر از چند
گاه همگام با دیگر شخصیتها کاوشگرانه در تکاپو و جستجوی خلق موقعیتهای جدید
بر میآید. استفاده از نماهای ضد نور و بعضاً نامتعارف و نورپردازیهای
دراماتیک فضاهای داخلی به ساختار بصری فیلم رنگ و بویی شاعرانه و احساسی
بخشیده است. اگرچه در برخی جاها فیلم به در افتادن در ورطه سانتی مانتالیزم
و اشک آوری نزدیک میگردد اما پرهیز از نخ نما کردن مانع از این امر
میشود و فقط بغض است که گلوی مخاطب را می فشارد.